خواجه نصیر الدین طوسی
اما
اميراني كه در بلاد داشت غالباً نالايق و خودسر و نافرمان بودند از
قبيل حاكم اُترار يا فاراب كه همه سفيران چنگيز را كشت و اموالشان
را به غنيمت برداشت و يكي از علل مهم خشم و لشكركشي چنگيز را
فراهم آورد.
ثانياً:
مادر اين سلطان كه تركان خاتون نام داشت در تمام كارهاي كشور
دخالتِ مستفيم ميكرد و حتي در انتخاب وليعهد هم اجازه به سلطان
محمد نميداد و در اين راه آن زن مستبد بر طبقه روحانيون اتكأ تمام
داشت.
ثالثاً:
هم سلطان محمد و هم مادرش بيرحم و ستمكار بودند و وقتي ممالك
عظيمي را تسخير ميكردند، به جاي حسن سلوك و دلجويي و مهرباني و
خوشرفتاري، با مردم سخت ميگرفتند و بيش از بيش شعلههاي عصيان و
نافرماني را در دلهاي آن بيچارگان برميافروختند.
رابعاً:
بين اميران و رئيسان قشون سلطان محمد خوارزمشاه همواره نزاع و
ستيزه و دشمني حكمفرما بود و غالباً همديگر را به بدديني و بستگي به
اسماعيليان متهم ميكردند، برخي از اين گروه با خود خوارزمشاه هم
ميانه خوبي نداشتند و چند بار هم درصدد كشتن او برآمدند و چند تنشان
خدمت خوارزمشاه را ترك گفتند و به اردوي چنگيز پيوستند.
خامساً:
پس از نبرد كه سپاهيان خوارزمشاه در حدود سال 612 با لشكريان پسر
چنگيز (جوجي) كردند و اول بار بود كه با مغول روبرو شدند، چنان مرعوب
شجاعت و دلآوري سپاه دشمن شدند كه پس از مراجعت از سمرقند پيوسته
از آنها ياد ميكردند.
در
هر حال مغولان به ايران آمدند و كارهايي كردند كه حمله تازيان را
در اواخر ساسانيان از ياد برد و خرابكاريها و قتل و نهب و غارت را به
نهايت رسانيدند. تنها قسمتي از ايران كه در اين ايام، پايكوب سمند
جور و غارت و چپاول مغولان خونخوار نشد، جنوب ايران است كه در دست
اتابكان فارس قرار داشت. سعدي اشاره به همين مطلب كرده آنجا كه در
مدح اتابك ابوبكر بن سعد گويد:
سكندر به ديوار رويين و سنگ/بكرد از جهان راه يأجوج تنگ
ترا سد يأجوج كفر از زر است/نه رويين چو ديوار اسنكدر است(2)
با همه اين اوصاف، شگفت است اگر بگوييم كه همين سده هفتم، يكي از بهترين ايامي است كه نوابغ و بزرگان علم و حكمت و تاريخ و نقاشي و شعر ايران در آن به عرصه هستي رسيدهاند، مولوي بلخي و شيخ سعدي و خواجه رشيدالدين فضلالله همداني و عطاملك جويني و حمدالله مستوفي و خواجه حافظ شيرازي و ديگران در همين روزگار تار و ظلماني به وجود آمدهاند و بدون شك بزرگترين نماينده حكمت و رياضي و اخلاق در اين سده، خواجه ابوجعفر نصيرالدين محمدبن محمدبن حسن طوسي ملقب به استاد بشر است.

اصل خواجه از جهرود [= چاه رود] قم بوده و چون نياكانش به طوس رفته و در آنجا توطن اختيار كرده بودند، خواجه هم آنجا از مادر بزاد و از اين رو «طوسي» مشهور گشت.
پدر خواجه «محمدبن حسن» خود از فقيهان فرقه اماميه و از محدثان معروف طوس بود و همو بود كه مبادي صرف و نحو و اشتقاق و اقسام علوم ادبي و قرآن مجيد را به پسر هوشمند خويش تعليم كرد، پس از چندي خواجه پيش خال خويش به اكتساب منطق و مباني علوم عقلي پرداخت. همچنين گفتهاند جزء سوم از كتاب الغنيه ابيالمكارم بن زهرة الحلبي را پيش معينالدين سالم بن بدران المازني المصري خواند و در سال 619 هجري از او اجازه يافت.